تبليغاتX
me+you=jodaiii

me+you=jodaiii

وقتی رفتی...

وقتی یه نفر تمام خوشبختیشو با شما تجربه کرده
نخواین وقتی رفتین خوشبخت باشه !

درسته شما نیتتون خیره ولی اون آدم خورد میشه با این حرفتون...
دردناکترین جای قصه اونجاییه...

 که برات آرزوی خوشبختی بکنه ...


..................

آدم ها... فراموش نمی‌کنند ... !!

فقط ...


دیگر سـاکت می‌شـوند ...


هـمین !..
....


+ نوشته شده در نوزدهم فروردین 1391 ساعت توسط مهسا |


سال نودم رفت...

بی بهانه تو را مرور میکنم تا خاموشیم نشان فراموشیم نباشد

Click here to enlarge


ادامه مطلب
+ نوشته شده در بیست و هفتم اسفند 1390 ساعت توسط مهسا |


هوس..

هـِــی‌ فــلـانــــی‌

نـــردبــانِ هــوس را بـــردار و از ایـنـجـــــا بــــرو

بــا ایــن‌ چیـــزهــا قــدت بــه عشـــق نمـیــــرســــد !

عشـــق بــال مـــی‌خــواهـــد کـــه تــو نـــداری ...

.....................

بودن یا نبودن؟!

مسئله ای نیست...

بودی باش...

نبودی به سلامت...

 

+ نوشته شده در یازدهم اسفند 1390 ساعت توسط مهسا |


اشتباه...

چه اشتباه بزرگی است

تلخ کردن زندگیمان

برای کسی که در دوری ما

شیرین ترین لحظات عمرش را سپری میکند

 

+ نوشته شده در هفدهم بهمن 1390 ساعت توسط مهسا |


چرااااا؟؟؟


چــرا آدمـــا نمیـــدونن بعضــــــــی وقتهــــا خـــــداحافـــــظ یعنـــــــی : " نــــذار برم "
 
یعنـــــــی بــرم گــــردون، سفــــت بغلـــــم کـــن، ســـــرمو بچــسبـــون به سینــــه ت و
بگــــــو :
"خدافــــظ و زهــــر مـــار، بیخــــــود کــــردی میگی خدافـــــظ مگـــــه میـــذارم بــــری؟!! مــــــگه الکیــــــــه!!!!"
چــــــــرا نمیـــــفهمـــــن نمیخــــــــوای بری؟!!! چـــــــــرا میـــــــذارن بــــری؟!
+ نوشته شده در سیزدهم دی 1390 ساعت توسط مهسا |


یک ردپا...

در ساحل زندگیم قدم میزدم، 
همه جا دو ردپا دیدم، 
جای پای من و خدا، 
به سخترین لحظه ها که رسیدم فقط یک جای پا دیدم!
گفتم :خدایا مرا در سخترین لحظه ها رها کردی؟؟؟!!! 
ندا آمد تو را در سخترین لحظه ها به دوش کشیدم
بچه ها میشه برید پایین وبلاگم و روی انتخاب وبلاگ برتر کلیک کنید تا منم امتیاز بگیرم؟

+ نوشته شده در بیست و سوم آذر 1390 ساعت توسط مهسا |


گاهی...

گاهی نیـــــاز داری به یه آغــــــوش بی منــــت ،

كه تــــــو رو فـــــقط و فقط واسه خــــــودت بخواد...

كه وقتی تـــو اوج تنهـــــــایی هستی ،

با چشمــــــاش بهت بگه :

.

.

.

.



هستم تا ته تهــــــــش ! هستـــــی ؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در چهارم آذر 1390 ساعت توسط مهسا |


کاش میمردم ...


کاش میمردم ولی چشمام نمیدید این روزارو

     این روزایی که  با گریه  میگذرونم لحظه هارو


          منو می برن تا مردن این دقیقه های غم بار

              انگاری مسلسل غم دلمو بسته به رگبار


                   کاش میمردم و چشامو رو همه دنیا می بستم

                       بی تو دیگه نمیدونم واسه ی چی زنده هستم


                             دیگه هیچ بهونه ای نیست واسه ی زندگی کردن

                               وقتی که چشای نازت پیش من بر نمیگردن


+ نوشته شده در شانزدهم آبان 1390 ساعت توسط مهسا |


تو مثل غنچه خندیدی و رفتی...

 به روی گونه تابیدی و رفتی
مرا با عشق سنجیدی و رفتی

 
تمام هستی ام نیلوفری بود
تو هستی مرا چیدی و رفتی 
 

کنار انتظارت تا سحر گاه
شبی همپای پیچک ها نشستم


تو از راه آمدی با ناز و آن وقت
تمنای مرا دیدی و رفتی 
 

شبی از عشق تو با پونه گفتم
دل او هم برای قصه ام سوخت 
 

غم انگیزست تو شیداییم را
به چشم خویش فهمیدی و رفتی
 

چه باید کرد این هم سرنوشتی ست
ولی دل رابه چشمت هدیه کردم 
 

سر راهت که می رفتی تو آن را
به یک پروانه بخشیدی و رفتی
 

صدایت کردم از ژرفای یک یاس
به لحن آب نمناک باران 
 

نمی دانم شنیدی برنگشتی
و یا این بار نشنیدی و رفتی
 

نسیم از جاده های دور آمد
نگاهش کردم و چیزی به من نگفت 
 

تو هم در انتظار یک بهانه
از این رفتار رنجیدی و رفتی
 

عجب دریای غمناکی ست این عشق
ببین با سرنوشت من چه ها کرد
 

تو هم این رنجش خاکستری را 
 میان یاد پیچیدی و رفتی 
 

تمام غصه هایم مثل باران
فضای خاطرم را شستشو داد


و تو به احترام این تلاطم
فقط یک لحظه باریدی و رفتی
 

دلم پرسید از پروانه یک شب
چرا عاشق شدن درد عجیبی ست 
 

و یادم هست تو یک بار این را
ز یک دیوانه پرسیدی و رفتی
 

تو را به جان گل سوگند دادم
فقط یک شب نیازم را ببینی
 

ولی در پاسخ این خواهش من
تو مثل غنچه خندیدی و رفتی
 

دلم گلدان شب بو های رویا ست
پر است از اطلسی های نگاهت 
 

تو مثل یک گل سرخ وفادار
کنار خانه روییدی و رفتی
 

تمام بغض هایم مثل یک رنج
شکست و قصه ام در کوچه پیچید 
 

ولی تو از صدای این شکستن
به جای غصه ترسیدی و رفتی
 
 

+ نوشته شده در بیست و نهم مهر 1390 ساعت توسط مهسا |


ما...

ما چیپس نداشتیم که بخوریم حتی آتاری نداشتیم که بازی کنیم

ما ویدیو نداشتیم

ما ماهواره نداشتیم ما را رستوران نمی بردند که بدانیم جوجه کباب چه شکلی است

ما خیلی قانع بودیم به خدا

۰
صحنه دارترین تصاویر عمرمان عکس خانم های مینی ژوب پوشیده بود توی مجله های قدیمی

یا زنانی که موهایشان باز بود توی کتاب های آموزش A.B.C.D

زنهای فیلمهای تلوزیون ما توی خواب هم روسری سرشان می کردند

حتی توی کتابهای علوممان هم با حجاب بودند
ما فکر می کردیم بابا مامان هایمان ما را با دعا کردن به دنیا آورده اند

عاشق که می شدیم رویا می بافتیم

موبایل نداشتیم که اس ام اس بدهیم

جرات نداشتیم شماره بدهیم مبادا گوشی را بابا هایمان بردارند

ما خودمان خودمان را شناختیم

بدنمان را

جنسیتمان را یواشکی و در گوشی آموختیم

هیچکس یادمان نداد

و حالا گیر افتاده ایم بین دو نسل

نسلی که عشق و حال هایشان را توی شهر نو ها و کاباره های لاله زار کرده بودند

و نسلی که دارد با فارسی وان و من و تو و ایکس باکس و فیس بوک بزرگ می شوند

و هیچکدامشان مارا نمی شناسند و نمی فهمند

+ نوشته شده در یازدهم مهر 1390 ساعت توسط مهسا |